آیین یادبود چهلمین روز درگذشت ادیب منطق‌دان و فیلسوف زبان‌شناس، زنده‌یاد دکتر اصغر دادبه، عصر دیروز با حضور بزرگان عرصه فرهنگ، علم و ادب کشور در مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی برگزار شد؛ مجلسی که هر نفسش بوی دلدادگی به ایران و هر کلامش آینه‌دار شیفتگی به ادبیات فارسی بود. در سوگ استاد ‌اصغر دادبه، یاران و شاگردان و همکاران گرد آمدند تا از مردی بگویند که نه‌تنها حافظ‌دوست، که خود پاسدار حرمت زبان و فرهنگ این سرزمین بود. غم‌ها و دلتنگی‌ها، در این جمع، به واژه بدل شدند، به بیت نشستند و در هیأت مرثیه، نام او را بار دیگر در جان‌ها جاری کردند.
به گزارش خبرنگار اطلاعات، در این رویداد ابتدا سید کاظم موسوی بجنوردی، رئیس مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی اظهار کرد: دریغ و درد بی‌پایان که فرهنگ‌ ایران یکی از فرزندان شایسته خود را از دست داد. امید است که شاگردان و دلبستگان محضر علمی استاد در شناساندن او حداکثر کوشش را به‌کار برند زیرا نام دادبه با فرهنگ ایران و زبان فارسی پیوند خورده است. دادبه شیفته ادب فارسی بود و به شخصیت‌های ممتاز ادب ایران به‌ویژه حافظ و سعدی دلبستگی تمام داشت.

عشقی فراتر از حب وطن
وی افزود: دکتر دادبه می‌دانست که شناخت فرهنگ ایران به جامعیت نیاز دارد. او بسیار می‌خواند و جز به ضرورت نمی‌نوشت. استاد، شخصیتی آرام و مهربان و گزیده‌گو داشت و در تدریس نیز متعهد بود تا مطلب را برای دانشجویان به‌درستی روشن کند. با این همه چون سخن به ایران و زبان فارسی می‌رسید، به جوش و خروش می‌آمد و عاشقانه سخن می‌راند. عشق دادبه به ایران، فراتر از حب وطن بود. فرهنگ ایران برای او با تفکر و عواطف انسانی پیوند داشت.
موسوی بجنوردی یادآور شد: واپسین فعالیت گسترده او در پس سه دهه همکاری مغتنم و افتخارآمیز با مرکز دایره‌المعارف، نظارت بر طرح مقاله سعدی بود که می‌خواست وجوه گوناگون اندیشه شیخ اجل را نشان دهد. شمع وجود او با فکر به سعدی به خاموشی گرایید و فقدانش، خسارتی عظیم برای عالم زبان فارسی به‌بار آورد.
استاد فتح‌اله مجتبایی، ادیب ایرانی و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز در این رویداد بیان کرد:
همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی
این حرف را یکی از دوستان خاقانی (رشیدالدین وطواط) گفته است که قضیه با دریغا خواندن تمام نمی‌شود؛ بلکه به داغدیدگی می‌رسد. من نیز وقتی شنیدم مرحوم دادبه ما را ترک کرده، یکی از داغدیدگی‌های زندگی‌ام دوباره زنده شد و به قول ناتل خانلری: «داغ‌ها دیده‌ام در این عمر دراز/ ای بسا نفرین بر این عمر دراز»
وی ادامه داد: وقتی در دانشگاه تهران، اداره گروه ادیان و عرفان تطبیقی را بر عهده گرفتم، یک روز خدمت دکتر امیرحسین یزدگردی رسیدم و دیدم که یک جوان‌خوش‌سیمای خوش‌رفتار و خوش‌لباس از دوره کارشناسی با یزدگردی همکاری می‌کند؛ زیرا ایشان در اواخر عمر بینایی ضعیفی داشت و دکتر دادبه ویژه‌یار وی بود. من آنجا برای اولین بار با مرحوم دادبه آشنا شدم و متوجه شدم او دوست‌داشتنی است و از نظر اخلاق، فکر و  همکاری با دکتر یزدگردی بی‌نظیر است.
مجتبایی یادآور شد: دادبه بعدها وارد دوره فوق‌لیسانس شد و دقت علمی او برایم تعجب‌آور بود. از همانجا به او الفتی پیدا کردم.وقتی مرکز دایره‌المعارف تأسیس شد، تصور نمی‌کردم آقای بجنوردی که عمری  تفنگ در دست داشته و مبارزه می‌کرده، بتواند اینجا را به‌خوبی اداره کند و بخش عرفان و ادبیات فارسی را هم بر عهده من بگذارد. بعد از سه سال دکتر عبدالحسین زرین‌کوب برای کمک به من آمد، وقتی بیمار شد همکاری را ادامه نداد و به پیشنهاد من، دکتر دادبه به‌عنوان جایگزین ایشان از سال ۱۳۷۸به این مرکز آمد و ارتباط عمیقی بین ما شکل گرفت.
استاد مجتبایی تصریح کرد: دکتر دادبه مجسمه محبت، ذوق و معناشناسی بود. در عمر ۱۰۰ساله‌ام، کمتر مثل او دیده‌ام که کسی تمامی مقامات را رها کرده و به کار علمی چسبیده باشد.

جان‌مایه حکمت ایرانی
دکتر سید عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی هم در این رویداد گفت: من آمدم تا همدردی و همدلی‌ام را خدمت استادان و خانواده دکتر دادبه عرض کنم. استاد دادبه درس‌آموخته فلسفه بود ولی تعلق ویژه‌ای به ادبیات داشت و به نظر می‌آید این تعلق، از عشق عمیق او به ایران برمی‌آمد. دادبه احساس می‌کرد ادبیات تجلی ایران است. در همه تمدن‌ها و ملت‌ها، ادبیات جایگاه خاصی دارد ولی در ایران، ادبیات هم ریشه ایران است و هم میوه و شاخ و برگ این تمدن. دادبه به این نکته توجه داشت که ادبیات، هسته هویت ایرانی است‌ و اگر آن را از هویت ایرانی بگیریم، ایران و ایرانی باقی نمی‌ماند. ادبیات همچنین زبان‌ حکمت هزاران ساله ایرانی است‌.
او تأکید کرد: دادبه در آثارش نشان می‌داد که کم‌آزاری و آزار نرساندن به دیگران و محیط زیست، جان‌مایه حکمت ایرانی است‌ و از ایران‌به ادیان و فلسفه‌های هندویی و غیره سرایت‌کرده است. او برای اثبات این‌مطلب، به اشعار فراوانی استشهاد می‌کرد و جان‌مایه آثارش چنین بنیان فکری بود. در ادامه برنامه، دکتر نصرالله پورجوادی، استاد فلسفه دانشگاه تهران تعریف کرد: از سال ۴۸در پادگان  با استاد دادبه آشنا شدم و تا چند ماه پایانی عمر او که به بیماری و ضعف گذشت، یار و همراه او بودم. وی با اشاره به این نکته که هویت انسان با مرگ او از بین نمی‌رود، ادامه داد: «زندگی» با «زندگانی» تفاوت دارد؛ زندگی را به ما می‌دهند و از ما می‌گیرند اما زندگانی، زندگی در ساحت مینو و یک امر جاودانه است. 
ما در گیتی زندگی می‌کنیم و اگر این زندگی را ارتقا دهیم و به ساحت مینوی درآییم، «زنده‌دل» می‌شویم.
پورجوادی تصریح کرد: زندگی امری موقتی و عاریتی است. دیروز نوبت دکتر دادبه بود، فردا نوبت من و پس‌فردا نوبت شما. این سرنوشت همه ماست، روزی همه ما خواهیم رفت.

آخرین نگاه
دکتر سیروس شمیسا، استاد برجسته زبان و ادبیات فارسی هم در این رویداد بیان کرد: من چند ماهی در ایران نبودم. دی ماه برگشتم و به دیدن او رفتم. آشکار بود که جز چند هفته‌ای بیش نمی‌پاید. بهمن ماه دیگر تقریبا نبود و اسفند ماه او را به مرکزی بردند که از قضا من هم به مناسبتی هفته‌ای چند بار به آنجا رفت و آمد داشتم و او را می‌دیدم. دیگر مرا نمی‌شناخت اما گاهی مبهم و دردآلود به من می‌نگریست. همانجا ابیاتی برایش می‌خواندم زیرا دوستی من با او بر محور شعر و شاعری آن هم شعر رمانتیک شکل گرفته بود و ابیاتی را هر دو حفظ بودیم.
وی ادامه داد: هم برای من و هم برای او عادی بود که یکی بیتی بخواند، آن دیگری بقیه ابیات را ادامه دهد. شعر خواندن دادبه، شکل عجیبی داشت. وقتی شعر می‌خواند، شنونده را مجذوب می‌کرد. دادبه در حقیقت شاعر بود، هرچند شعری نمی‌نوشت. او شاعر بی‌شعر، شعر بی‌تفسیر بود. ازجمله ابیاتی که دوست داشت و می‌خواند این بیت عبدالوهاب نورانی وصال بود: «با آخرین نگاه تو بدرود می‌کنم/ بدرود  با  هر  آنچه  مرا  بود  می‌کنم...» در آخرین دیدار چندی او را نگریستم و در درون خود به سختی گریستم و در راه بازگشت سرودم: «در آخرین نگاه تو یک دشت درد بود/ آن آخرین نگاه تو خاموش و سرد بود ...»
دیری نگذشت که جنازه او را از رشت به تهران برده و به خاک سپرده بودند و همه چیز به یکباره تمام شد و من در سلسله مراثی او سرودم: «کسی که آن همه شیراز در نگاهش بود/ حدیث رفتن جانسوز او دوامش بود
اگرچه مقصد او شعر بود و عرفان بود/ کلام و فلسفه عشق تکیه‌گاهش بود ...»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی